آسمان داده به این مقنعه حالی عربی،

یا خداچهره فروبرده به شالی عربی؟...

نقطه ی وحدت آغاز دگرگونی هاست

زیرلب های تو افسانه ی خالی عربی

خیمه گاهی بدوی کرده به پا چشمانت

یا خدا داده به مهتاب خیالی عربی؟

راه رفتی و جهان را عربستان کردی

با سر افتاده به هر گوشه عگالی عربی !

جریان داشت میان شب هفتاد و دو قوم

مردمک های تو با قال و مقالی عربی...

"روح" داده است به دل بردنت از کون ومکان

برلبان تو بلندای "تعال..."ی عربی...

(مجید عابدی)

 

 تقدیم به عزیزان دلم که به اینجا سرزده اند و این کم ترین را به روز ندیده اند....

 

  

می روم آرام تا دریای بعد از مرگ خود 

روی دست موجی از غوغای بعد از مرگ خود 

 

می نشینم ساکت و غمگین و ناز آلود و قهر 

مثل دختر های عاشق پای بعد از مرگ خود 

 

من که دنیارا به لب های توبخشیدم _ به هیچ _ 

پس چه خواهم کرد با دنیای بعد از مرگ خود؟!... 

 

مرگ من فردای بعد از مرگ من رخ می دهد 

که نمی نوشم کنارت چای بعد از مرگ خود... 

 

گریه هایت بی برو برگرد محشر می کنند، 

باز می گردم... همین فردای بعد از مرگ خود!... 

 

مجید عابدی