|
....سورا ......مجید عابدی.... شعر
| ||
|
دو دوبیتی برای او که دوریش "آزمونی تلخ" است.... 1 گپ تحلی بزه ناچاکم آکو مث منگ از دل خوت پاکم آکو جنازم هونه ری کول دل خوم میون خصه یی خوم خاکم آکو 2 ببین ! شاید کبوتر رفته باشم به بام خواب دیگر رفته باشم به دور از چشم دوری هات شاید به روی سینه ات سر رفته باشم.... کپنهاک - 15/ 12 /90 [ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ ] [ مجيد عابدی ]
مجید عابدی ژنده پیل، یا پیل ژنده (نگاهی به «مقامات ژنده پیل»، اثرسدید الدین محمد بن موسی بن یعقوب غزنوی ) چکیده: بیان کرامات بزرگان صوفیه به وسیلۀ مریدان آن ها- جدای ازتاُثیرگذاریهای ذوقی برعلاقه مندانبه عرفان و تصوف- همواره می تواند اهل پژوهش را در عرصه های دامن گستر تاریخ عرفان و تصوف و مطالعۀ حیات اهل معرفت ،با اسناد قابل اطمینانی روبه رو سازد؛ به گونه ای که سایر منابع و مآخذ روایی، به زحمت از عهدۀ چنین نقشی بر می آیند. در این میان ،«مقامات ژنده پیل»، در شرح کرامات شیخ احمد جام را باید ازاین قاعده مستثنی کرد. در این اثر، مریدی که راوی کرامات پیر خود است، چهرۀ شخصیتی برجسته از دنیای عرفان و تصوف را به نوازش قلم خود،چهره ای خشن، شکم باره و...نشان داده است که با تکیه بر توان روحی و قوۀ معنوی حاصل از سالها سیر و سلوک ،هرگونه که می خواهد به نام و کام چنگ می اندازد وخلق، از پروای قدرت خودکامگی معنوی(!) او ، تسلیم یا مقهور تمام خواست های اویند! این مقاله ، در پی ارائۀ تفسیری از کار نویسندۀ این اثر و بررسی چند و چون وقایع مورد ادعای او ، با هدف فرو کشیدن پاره ای از پرده های ابهام انگیز وتردید آمیزی است که در کتاب مذکور، بر سر در خانقاه شخص و شخصیت این صوفی صاحب نام آویخته است. کلید واژه ها: ژنده پیل،حماسه ی صوفیانه،سلسله ی پیران،اروتیک،کرامات،راسیونالیزاسیون،قلب جنس،ظهار.
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقۀ پشمین به گرو نستانند وصل خورشید به شب پرۀ اعمی نرسد که در آن آینه صاحب نظران حیرانند (حافظ،260 )
سدیدالدین محمد بن موسی بن یعقوب غزنوی،از امامان شهر غزنه ، که آوازۀ «شیخ جام» را از هرسو شنیده بود،در سفری که به قصد زیارت خانۀ خدا داشت،در گذر از«جام» به قصبۀ«بوزجان»رسید؛ فرصت را مغتنم شمرد و به همراه جمع یاران و شاگردان هم سفر، به تمنای دیدن شیخ،به خانقاه او رفت. آن روز ، یکی از پسران شیخ بر منبر وعظ نشسته بود... سدیدالدین در آن مجلس کراماتی را مشاهده کرد و جذبۀ شیخ، چنان در او اثر گذارد که راه از راه حجاز گرداند و مقیم خانقاه شد تا سر شاگردی و تسلیم به آستان عزم و رای شیخ گذارد... این خلاصه ی گفتار سدیدالدین در باره ی چگونگی آغاز دوران شیفتگی و سر سپردگی او به زعیم روحانی خویش،شیخ احمد جامی نامقی است. آنچه از این دوران به قلم سدیدالدین باقی مانده، مجموعه ای است ازحکایات حاوی کرامات آن زعیم روحانی ، که «مقامات ژنده پیل» نامیده شده است. این اثر، اگرچه در بر گیرنده ی حکایت های مربوط به کرامات و اوصاف یک صوفی بلند آوازه و تاثیرگذاردر تاریخ عرفان و تصوف است،هیچگاه توفیق آثاری را که در مقامات و کرامات بزرگان هم طراز این صوفی بلندآوازه پدیدآمده اند، نیافته و هرگز به عنوان سندی مکتوب مطمح نظر جدی محققان و گردآورندگان تاریخ عرفان و تصوف قرار نگرفته است. بدون شک با مقایسۀ این کتاب با آثاری چون «اسرارالتوحید» و«مناقب العارفین» ، فارغ از تفاوت آنها در عناصر کلامی وکم و کیف ویژگی های زبانی، درک تفاوت های ماهوی آنها، ما را به درک دلیل این عدم توفیق راهنما خواهد بود. راست است که «سادگی و روانی نثر کتاب و اشتمال آن بر تعدادی قابل ملاحظه از اعلام جغرافیایی قدیم و واژه ها و مصطلحات کهن زبان فارسی متداول در خراسان بزرگ آن عهد» را باید از فوائد ادبی و جغرافیایی کتاب دانست،(فاضل،1373: 278) اما به لحاظ محتوایی – جز در مواردی محدود که نویسنده ، به نوعی حوادث و وقایع نقل شده را با تکیه بر پاره ای اصول و فروع سیال در دنیای عرفان و تصوف ، توجیه و تفسیر نموده است- نه تنها به سندیت آن نمی توان تکیه کرد، که باورداشت بسیاری از آن حکایت ها نیز دشوار حتی بعضا"، از دایره ی پندار بیرون است. گویی سدیدالدین،در پی آن است تا با تمسک به انواع قصه پردازی و افسانه سازی، حماسه ای صوفیانه بیافریند که قهرمان نخست آن پیری است بلامنازع به نام شیخ احمد جام. قرار دادن ترکیب حماسی «ژنده پیل» ، به عنوان لقب نخست یخ، بر پیشانی اثر، موید احتمال وجود چنین احساسی در سدیدالدین، به هنگام ذکر حکایت های شیخ زعیم خویش است. شاید اگر او برای قهرمان نخست حماسۀ خود کمالاتی متناسب با جنس و جان عرفان و تصوف – حتی در غیر ممکن ترین شکل – به زبان قلم می آورد، امروزه از او به عنوان یکی از نخستین حماسه پردازان عرصه ی تصوف نام می بردیم؛ اما کمالات و خوارق عادات قهرمان حماسه ی سدیدالدین،شکلی نامتعارف و ناپرورده از ویژگی های قهرمانان حماسههای معمول و مرسوم دارند؛ ویژگی هایی چون: زور ورزی ، توش و توان بطن و کارایی غیر متعارف قوای مختلف غریزی !
داستان چله نشینی شیخ، با امام عبدالرحمن « که منکر وی بود»، از نمونه های بارز این گونه حماسه پردازی های تعجب انگیز و افسانه های پرسش خیز است. طی این ماجرا، شیخ – که به زعم راوی، چله نشینی را میدان مبارز طلبی و مات کردن حریف می بیند- پیشنهاد چله ای «مردانه»(!) به حریف می دهد ودر توضیح چلۀ مردانه می گوید:«چلۀ مردانه آن است که وضو سازند و بر یک جای خود بنشینند و هر روز دو برۀ بریان با تکلفی که مناسب آن باشد میخورند، روزچلم (=چهلم)بر طهارت روزاول نماز کنند،بعد ازآن که این هشتاد بره با طعام های دیگر خورده باشند؛ این چله مردانه باشد...!! »(غزنوی،1340: 58-55 ). به روایت پردازندهی داستان ، شیخ الاسلام نه تنها دو برۀ بریان سهم خود، که دوبرۀ سهم امام عبدالرحمن را نیز-«که از آن لقمه ای چند معدود بیش نخورده بود»(همان جا)- خورد وچهار خوان را نیز در«وقت نماز دیگر» به آن اضافه نمود !! در دومین روز که دو خوان مربوط به «چاشت» خود را نیز تناول کرد، حریف سپر انداخت ! زیرا «حاقن» شد و ...(همان جا) راوی که گویی در پی پاسخ به این پرسش مقدر است که، آن همه طعام خورده شده در بطن شیخ چگونه هضم و دفع گردیدند؟،از زبان شیخ درمقام پاسخ به عبدالرحمن چنین می گوید:«آتش محبت حق سبحانه و تعالی...طعام را بسوزاند و ناچیز گرداند...»(همان جا) این حکایت را غزنوی در بارۀ کسی نقل نمی کند که با پرورش اندام و تقویت دائم دستگاه گوارش در یک مسابقه ی پرخوری شرکت کرده است، بلکه در مقام یک مرید دلداده از پیر هژیری سخن می گوید که فرزندان(جسمی و روحی) خود را به زهد و ورع ، به سنت و شیوه ی پیامبر(ص)، وصیت کرده وبا ظرافت روحانی جان صافی خویش کلام خود را برای آیندگان، حیات و حرکت بخشیده است:«غرور کس مخر و کس را غرور مده، که جز حسرت و ندامت بار نیارد...به هر رسنی فرا چاه مشوید که در چاه هاویه بمانید...»(مفتاح النجاة،1379: 61 ) غزنوی که ظاهرا" در پی خلق صحنه های شگرف و تماشایی درافتادن «شیخ الاسلام»با منکران خود و مقهور ساختن آن ها است،و اثبات باطل بودن هرآن چیز و کس جز شیخ خود را رویکرد اصلی خود قرار داده، برسردر خانقاه نام و جلال ظاهری و معنوی شیخ خود،پیش چشم تاریخ، پرده هایی از تردید و ابهام آویخته است که هیچ منکری به این پایه بر او جفا نمی توانست کرد! آیا او نمی دانست که«شخصیت راستین و معنویت مشایخ بزرگواری چون احمد جام به انتساب به این اعمال عجیب و محیرالعقول تعلق ونیازی ندارد»؟(فاضل،1373: 279) شیخ جام، خود، در فرازی از مفتاح النجات،نشان های راه و روندگان راه خدا را نشان داده است؛ وتنها با تکیه برچنین فرازهایی در آثار اونیز می توان به سادگی چهره ی حقیقی او را از پس پرده هایی که مریدش بر درگاه شکوهمندی اوآویزان نموده ، دیدو شناخت: «بدانید برادران و عزیزان و دوستان من که راه خدارا- عز وجل- نشان ها است که لابد بباید دانست تا راه خدای- عزوجل- درست آید. اگر کسی را می خواهی که بدانی که تا در راه خدای تعالی درست هست یا نی، آن نشان ها از وی طلب کن؛ اگر باز یابی،آن گاه ، مرد،در راه خدای- عز وجل – درست است و خود خواهی رفت،در راه خدای -عز و جل – خویشتن را مداهنت کردن از عقل نباشد؛ هم این نشان هااز خود بازجوی؛ اگر باز یابی درخود،خنک تورا و خنک آن را که با تو صحبت دارد...» (مفتاح النجاة،1379: 72-71). چنین سخنان کرامت آمیزی است که نام بزرگان طریقت را در تاریخ بشریت متبرک داشته و جویندگان حقیقت را با این سخن عطار همراه کرده است که:«چون از قرآن و حدیث گذشتی، هیچ سخن بالای سخن مشایخ نیست...»(عطار،1360: 32) وراز پذیرفتنی بودن این سخن آن است که – فارغ از چندی و چونی مذهب و گرایش های کلامی بزرگانی چون شیخ جام- به وضوح می توان منش، روش و گفته های عارفانه و عاشقانۀ امامان معصوم را راه برندۀ این پیران راهنما دید.(رک.ابن جوزی،1418 ه.ق / نیز، صاحب الزمانی ،1351: 80 به بعد) غزنوی، بی پروا به عرض و بزرگی مراد خود،برای نشان دادن عظمت و بی همالی او، گاه او را با پیامبر(ص) برابر می نهد(غزنوی،1340: ح 69 و 64 و50 ) و گاه نیز سخن از «اقتدای رسول الله در نماز به شیخ !» به میان می آورد.(همان:ح 90) ترسیم چهره ی شیخ ، با ویژگی های خاص حضرت رسول(ص)- اگرچه در بی محابایی کلام غزنوی، در نوسانی میان کفر و تعهد دینی قرار می گیرد- می تواند از معدود شاخص هایی باشد که پیوند میان موضوع حکایتها را با شخصیت احمد جام نگاه داشته اند. «امی» بودن ،پناه بردن به کوه در سالهای متمادی برای تهذیب نفس،در چهل سالگی «به میان خلق» فرستاده شدن(همان:182) ونظایر اینها، جریانات زندگانی حضرت رسول(ص) را تداعی می کنند. اگر غزنوی،طی یکصد و هشتادحکایت خود، به جای برساختن افسانه وار کرامات عجیب و غریب و مافوق پذیرش عقل و جان، همچون شهاب الدین اسماعیل(فرزندشیخ) از حریم بزرگی مراد خود دفاع می کرد ،خوانندگان اثر خود را به حقیقت اسطوره وار بزرگی شیخ نزدیک تر می کرد.بنا به نقل خود غزنوی، شهاب الدین،خطاب به«خواجه موفق الدین»وزیر و حاکم شادیاخ – به خاطر انکار یکی از کرامت های شیخ ( زر سار شدن خانقاه معدآباد پس از اتمام آن ، که طغرل تکین نیز جان بر سر آن کرده بود)- بدون این که به جد در مقام دفاع از چنین کراماتی برآید ، چنین می گوید:«...و امثال این کرامت ،اگرچند راست است که باز می گویند و بر آن تعجب می نمایند،آن از عزت و محبت زر و جوهر است در دلهای ایشان؛ اما پدرم،شیخ الاسلام ... را کرامت ها است از این بسیار بزرگتر و عجب تر که مردمان آن را کرامت نمی دانند و از آن نمی گویند... » (همان:182) ذکر این نکته به وسیلۀ فرزند شیخ نشان می دهد که مریدانی چون سدیدالدین محمد غزنوی هم باید اسیرغوغای عام و اندیشه های محقر عوام، برای گرم کردن بازار مشایخ خود شده باشند. شهاب الدین،خود، کرامت های واقعی وافتخار آفرین و تاثیرگذار پدر را از گونه ای دیگر و با چشمی جز چشم عوام دیده است؛ « رنگ دادن دلها و از حالی به حالی و از صفتی به صفتی دیگر گردانیدن آن...که...جز کار مقلب القلوب – جل اسمه – نیست...، ...تا شصت ودو سالگی، یکصد و هشتادهزار مرد به دست او توبه یافته است...»(همان:182).بنا به همین نقل، این تعداد تا بیست و یک سال آخر عمر شیخ ، به ششصد هزار تن رسیده است.(همان جا) شهاب الدین دو کرامت ویژۀ دیگر را از پدر خود نقل می کند و اظهار می دارد که اینها نشانه های عنایت حضرت حق- جل وعلا- به این شیخ والامقامند: نخست این که «امی بوده است که توبه یافته است و به کوه رفته ...و...در علم من لدنی و اسرار حکمت بر او گشاده اند...و سیصد تصنیف در عبم توحیدو معرفت و روش طریقت و اسرار حقیقت تصنیف کرده است که هیچ عالم و حکیم بر آن اعتراض نکرده است...»(همان:183) دوم این که خداوند به او« چهل و دو فرزند » داده است،«سی و نه پسر و سه دختر» که چهارده تن از آنان پس از او«همه عالم و کامل و صاحب تصنیف و صاحب کرامت و صاحب ولایت و مقتدا و پیشوای خلق بوده اند...»(همان،184) البته شهاب الدین ، از سیصد اثر مورد اشاره، به جز دیوان اشعار شیخ تنها از دوازده اثر عرفانی او نام برده است.(همان،185-184) اگر حکایت های نقل شده از غزنوی، تنها از محوریت همین چند نکته برخوردار بودند، بدون شک پژوهشگران و تحلیل گران به چشم احترام به «مقامات ژنده پیل» می نگریستند و این اثر می توانست در ردیف اسنادی قرار گیرد که معمولا با تکیه برآنها، زوایا وخبایای بسیاری از ابهامات تصوف در روزگاران مختلف روشن می شود؛ اما حکایت هایی از نوع: آب گشتن مروارید و دوباره منعقد شدن آن(همان،78)، تبدیل شکر به زرسرخ (همان،82)، تبدیل سنجد به لعل (همان،148)، روان شدن آب به سوی بالا به اشارت شیخ(همان،95)، پاشیدن آب بر جانوران مرده و زنده کردن آنان(همان،91)،بینا کردن دختری کور(همان،137)، نابینا ساختن یکی از خویشان که از پس در می نگریست(همان،96)و... ارزش پژوهشی خاصی ندارند. حکایت هایی ازنوع: «مردن یکی از بدخواهان شیخ به خواست وی !!»(همان،96) و حکایت هایی از جنس:«اقتدای رسول الله(ص) در نماز به شیخ !!»، همان گونه که در تصور یک انسان معمولی در کنار هم قرارنمی گیرند ، در نهاد یک پیر کامل واصل نیز جمع شدنی نیستند؛ چه، از گریبان حکایت هایی ازنوع نخست ، شیخی قاتل سر بیرون آورده ودر بستر حکایت هایی ازنوع دوم، شیخی – العیاذ بالله- بامقامی بالاتر و برتر از رسول خدا(ص)- به خرقه آرمیده است ! ای کاش ، حکایت های غزنوی، تنها با درون مایه هایی از نوع دخل و تصرف در طبع طبیعت وخلقت خاتمه می یافتند و در بستر نوسان های شگفت آور و متناقض تاثیر و تاثرات شیخ، در آرامش دنیای پیرامونش فرو می خفتند. در«مقامات ژنده پیل» ، محمد غزنوی، ناخودآگاه در اسارت اسطوره سازی بی پروایانه - اما مبتدیانه – قرار گرفته است. اگراو شخصیت اسطوره ای شیخ جام را درمیان لایه های ادعاهای بی خاصیت نمی پیچاند، می توانست در اثر خود، با استفادۀ مطلوب تر از ابزارهای اساطیری، به قول فیلیپ سیلییر، قهرمانی را به مرحله ی عمل بکشاند که «صاحب قدرت و واقعیت های بنیادین است. » (اسطوره و ادبیات،1384: 42) آشفتگی ذهنی و عدم انسجام قوۀ روایت گری غزنوی، گاه اورا به وادی هایی ازافسون و افسانه کشانده است که نقل پاره ای از حکایت های مربوط به آنها ،حتی در دنیای اروتیک هم ناپذیرفتنی و مضحک اند. می توان گفت، غزنوی بیش از هر مدعی و منکری، مراد صاحب کرامت خود را به حضیض ذلت درانداخته است! در حکایت چهاردهم کتاب، با صحنه ای مواجه می شویم که در آن پردۀعصمت اخلاقی از چهرۀ کلام شیخ کنار رفته و کرامت و کراهت در سخن او به هم آمیخته است؛شیخ، با ندای هاتفی به سرخس می رود: «به سرخس رو و طبیبی کن که ما بیماری بر اهل سرخس گماشته ایم و شفای ایشان در نفس تو نهاده ایم...»(غزنوی،1340: 41-39). قاضی سرخس، که ابتداکرامات شیخ را باور نمی دارد،در آخر شاهد شفای همسر خود به دست شیخ است... شیخ، پیروزمندانه از قاضی می خواهد که: «عصا به دست او ده تا به خانۀ دیگر رود»(همان جا)، قاضی با شنیدن واژۀ «عصا» به یاد آلت (تناسلی) خود می افتد!، شیخ ، که به فراست موضوع را دریافته، می گوید:«یاقاضی! آن عصای شب(!!) بگذار و چوب به دست او ده تا به خانۀ دیگر رود!»(همان،42) غزنوی با ذکر چنین حکایت هایی ، چنان از راه بزرگ داشتن شیخ خود به بیراهه رفته است که گاه، بیم فرو غلتیدن پیل ژندۀ نام شیخ احمد جام، به همراه او، در پرتگاههای زودباوری های تاریخ ،جان مشتاقان جهان معرفت را بیمناک و اندوهگین می نماید. این بیمناکی ، که هدیۀ غزنوی به مشتاقان پیر و مراد او ودیگر قله های دست نیافتنی جغرافیای معرفت است(!)، حتی در تاریخ و روایت های مربوط به قلندریه- که«صورت افراطی ملامتیهاند» (اشرف زاده،1381،ج2: 140 / نیز،رک،سجادی،1362: 382 )- جایگاهی ندارد. اگر غزنوی – حتی با همین مایه افراط و تفریط – پیر خود را با راهبردهایی که در روایت گری های صوفیانه وجود دارد، قلندر گونه هم معرفی می کرد، این بیم، از جان خوانندگان کتاب او که دوست داران اهل معرفتند،دور و دیر می ماند؛ اما غزنوی اگر توجیهی هم برای برخی رفتارهای غیر قابل قبول پیر پروردۀ قلم خود آورده، از آن دست توجیهات ابتدایی و عامیانه ای است که نمی توانند دیوار فروریختۀ اعتمادهای اخلاقی به کردارها و گفتارهای قهرمانان را ترمیم کنند. حکایت مضحک ازدواج شیخ با دختر چهارده سالۀ رئیس «صاغو»، در روایت غزنوی، سر از جایی درآورده است که هیچ توجیه و تفسیری نمی تواند آن را به دایرۀ قبول اخلاقی باز گرداند. در این حکایت، شیخ الاسلام، که مخالفت مادر دختر را با این وصلت- به بهانۀ پیری شیخ- شنیده است، درصدد ارائۀ پاسخی به جا و به موقع به او(مادردختر) برمی آید(در هشتاد سالگی!)؛ انتخاب مکان، زمان و شکل این پاسخ به وسیله ی شیخ، چندان غیرمنتظره و- ازهرجهت- عجیب است که بازگفتن آنچه غزنوی دراین خصوص آورده ، چندش آور و شرم خیز است؛ شیخ، که به نحوی کرامت آمیزو با قوۀ قهریۀ معنوی خود(!) درنهایت دختر را به نکاح خود درآورد: «...آن شب شصت باربا وی دخول کرد،گفت: اگرنه بودی که المی به جان وی رسیدی، این را به صدبار بردمی تا مادر نگوید که«احمد»پیر است...! »(غزنوی،1340: 176-173) غزنوی که معمولا درمیدانهای این گونه مفاخره ها، به هر شکل و شیوه ای تاخت و تاز می کند ، پس از آوردن این جملهها، گویی خود را در میدان ادعایی بی خاصیت در برابر وجدان اخلاقی کم توان می بیند، لذا به ادعایی بزرگ آب پاکی بر مریدی خود و مرادی پیرش می ریزد: «...و از این واقعه تمام ولایت جام خبر دارند!...»(همان جا) عواقب تاثیرچنین حکایاتی را بر ذهن، زبان، بیان وتحلیل های روان شناسانه ای که گاه و بیگاه، از آثار و شخصیت بزرگان جهان عرفان و تصوف می شود،دردناک و پریشان کننده است. عباراتی را از نویسنده ای معاصر به عنوان نمونه ای از «طنز»(!) نقل می کنیم که می توان آن را ازنتایج کار محمد غزنوی،در روزگار ما به حساب آورد؛ این عبارت ،همچنین، نشان می دهد که قلم مرید سینه چاک شیخ احمد جام ، شخصیت عظیم معنوی او را چگونه در اوراق تاریخ تصویر کرده است، که این گونه بازیچۀ برخی قدم ها و قلم های کودکانۀ روزگاران پس از خود قرار می گیرد: «...کرامت های شیخ احمد جام و بخش مهمی از جهان بینی او ، نمونۀ کاملی از پیامد فعل و انفعال و مکانیسم ناآگاه «راسیونالیزاسیون»، عقلانی گری، احتجاج، مستدل سازی، منطقی نمودن و مشروع جلوه دادن خواست های وازدۀ جنسی است. شیخ احمد جام را اگربه دست فروید ، برای روانکاوی در می سپردیم، به یقین از ما خشنود و سپاسگزار می گشت؛ زیرا شیخ جام یکی از بهترین شواهد موید مکتب فروید، در زمرۀ نام آوران شرق به شمار میرود...»(نمونه های طنز معاصر،1349: 127). این قلم های بهانه جو و مغرض، که اعتنا و اعتقادی به دنیای اصیل و اقیانوس زلال معرفت صوفیان صافی ندارند، سندی از گونۀ «مقامات ژنده پیل» را بسیار گرامی خواهند داشت؛ چراکه این دست آثار،بهترین ومطمئن ترین ابزارهایی هستند که می توان با آنها شخصیت های بزرگ این وادی را- که نمادهای روشنی از انسانهای متعالی و هدفمند در حیات بشری اند- به باد تمسخر گرفت و درمیدان نگاه عوام، به دار بی آبرویی آویخت. اگر تازیانه هایی که مرید خام شیخ الاسلام، به دست ملامتگران و منکران او داده است، همچنان بر پیکر شخصیت متعالی او نواخته شوند، بعید نخواهد بوداگر چهرۀ نورانی او و ابدال و اقطاب جهان تصوف، روز به روز،تارتر و کبودتر گردد؛ تازیانه هایی که هنوز، بسیاری از آنها در نهانخانۀ «مقامات ژنده پیل» مانده و به دست بهانه خواهان نیفتاده است: سخت دلی وشقاوت شیخ ، هنگام توبه دادن گناهکاران، و اعمال مجازات های عجیب و غریب (غزنوی،1340: 17 ) ، تندی و نامهربانی با پیروان ادیان دیگر(همان،ح 8) ،تعصب مذهبی و فرقه ای مفرط (همان،186-185)،عامل قتل دیگران قرار گرفتن (همان،38) ، سنگدلی در رفتار با زنان (و فلج کردن یکی از زنانش که بدون اجازۀ او از خانه بیرون رفته بود)... همه تازیانه های ساخته و پرداخته ی دست مریدی هستند که می خواهد پیر خود را بزرگ بدارد!! بدون شک، اگر کسی در صدد یافتن سندی برای بی رحم نشان دادن تصوف اسلامی به «حقوق بشر» باشد، منبعی چون مقامات ژنده پیل، برای او غنیمت است. همچنین فمنیست های افراطی روزگار ما – که نه با تعالیم واقعی دین و تصوف اسلامی آشنایی دارند و نه به «اسباب النزول» نگاهی داشته اند(حجتی،1377: 78-77 )- می توانند با تکیه برحکایت های این مرید خام، الگوها و نمادهای عالی انسانی را در نگاه نا باور نیمه ای از بشریت، جداگانه، به مسلخ برند. تا امروز باور تمامت تاریخ این است: تصوف زاهدانه ای که «در خراسان، در اواخر قرن دوم ازهد امثال ابراهیم ادهم آغاز شد،در اطوار و اقوال امثال شیخ جام ، همچنان با زهد مربوط می شود و شطح و طامات بایزید و بو سعید فقط چند مرحلۀ کوتاه از این سیر طولانی را که همچنان در چهارچوبۀ شریعت محدود ماند،عرضه می کند.»(زرین کوب،1379: 83 ) هم از این رو، باید به خوش اقبالی بایزید و بوسعیدوسایر عرفا و متصوفۀ «برآمده ازآغوش دین مبین اسلام»(مطهری،60 )، شادمان بود که مریدی هول و گول چون سدیدالدین محمد غزنوی، سر ارادت به پیشگاه طریقتشان ننهاده است تا از کرامات آنها «مقامات»ی ترتیب دهد! آنچه از دکتر زرین کوب نقل شد، طرح تاریخ کلی باروی بلند باور اصالت و نجابت عرفان و تصوف اسلامی است. امروز،باید این نگرانی برجان دوست داران فرهنگ و ادب ایران زمین، از علاقه مندان و مخاطبان عام میراث های صوفیانه گرفته ، تا تمامی اندیشه وران و صاحب نظران متعهد به این میراث ها ،درسایه ای از درایت و هشیاری، بماند، که مبادا، باروی رویین این باورهای برومند، با موریانه های وجود آثاری چون «مقامات ژنده پیل» بلرزد و آسیب ببیند. پایان
منابع و مآخذ: 1 – ابن جوزی، سبط ،1418 ه.ق ، تذکرة الخواص، قم، منشورات الشریف الرضی. 2 – اشرف زاده، رضا،1381، پیغام اهل راز،ج 2 ،تهران، اساطیر. 3 – جامی، ابونصر احمدبن ابی الحسن علی النامقی،1422ه.ق، مفتاح النجاة، استانبول، مکتبة الحقیقة . 4 – جواری، محمد حسین،1384،اسطوره و ادبیات،چ2،تهران، سمت. 5 – حافظ، مولانا شمس الدین محمد،1365،دیوان غزلیات،به کوشش دکتر خلیل خطیب رهبر،چ3 ، تهران، انتشارات صفی علیشاه. 6 – حجتی،سید محمد باقر،1377،اسباب نزول،چ6،تهران،دفتر نشر فرهنگ اسلامی. 7 – زرین کوب،عبدالحسین،1379،جستجو در تصوف ایران،چ6،تهران، امیرکبیر. 8 – سجادی،سیدجعفر،1362، فرهنگ لغات و اصطلاحات و تعبیرات عرفانی،چ3، تهران،کتابخانۀ طهوری. 9 – صاحب الزمانی، ناصرالدین، 1351، خط سوم،تهران،مطبوعاتی عطایی. 10 – عطایی(موسسه)،1349، نمونه هایی از طنز معاصر(گردآوری) ، تهران،موسسۀ مطبوعاتی عطایی. 11 - عطار،شیخ فریدالدین،1360، تذکرة الاولیا،به اهتمام دکتر محمد استعلامی،تهران. 12 –غزنوی،سدیدالدین محمدبن موسی بن یعقوب، 1340، مقامات ژنده پیل، به اهتمام حشمت موید سنندجی،تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب. 13 – فاضل، علی، 1373، شرح احوال و تحلیل آثار احمدجام، تهران، توس.
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ ] [ مجيد عابدی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||